شمارهٔ ۳۶
برجا دل و او مقابل ماگرد سر طاقت دل ما
حسرت بر اوست آنچه کشتیمگو برق بسوز حاصل ما
جز او که گشاید آنچه او بستآسان مشمار مشکل ما
ننموده جمال خون ما ریختآه از دل سنگ قاتل ما
سرگشته روان کوی عشقیمزنهار مپرس منزل ما
از شوق حرم ز خویش رفتیمرست از غم ناقه محمل ما
بازآ که ز گریه بیتو نگذاشتمژگان تر آب در گل ما
مشتاق ز عشق منع ما بستا چند شکنجه دل ما