گنج

شمارهٔ ۳۱۴

خوش آن عاشق که سویش گاهگاهیفتد از گوشه چشمی نگاهی
دلی حال دلم داند که گاهیشکستی دیده از طرف کلاهی
ندارد عاشقی چون من که دارمبر این دعوی زهر آهی گواهی
قدت سرو چمن بیرای سرویرخت ماه و جهان آرای ماهی
مه و مهری بخویم بی‌توام پسشب تاریکی و روز سیاهی
کند چون بلهوس دعوی عشقتنه در چشم اشکی و نه در دل آهی
دل صد چاک عاشق بین که باشدز هر چاکش بکوی دوست راهی
چه صیدافکن بود چشمت که هر دمکند از صید خالی صیدگاهی
مکن از جرم خود اندیشه مشتاقکه پیش لطف او کوهیست کاهی