گنج

شمارهٔ ۲۹۸

زین چه خوش‌تر که درین معرکه بسمل باشینه که حسرت‌کش یک زخم ز قاتل باشی
از ره دیر و حرم روی به دل کن تا چندبه غلط ره روی و طالب منزل باشی
من که در کشتی طوفانیم از شورش بحرباشم آگه نه تو کآسوده ساحل باشی
ایکه ناکرده عمل طالب اجری تا چندتخم ناکاشته جوینده حاصل باشی
دست گیرد مگرت جذبه لیلی ورنهتا ابد گرد صفت از پی محمل باشی
ز اهل معنی چو به دعوی نتوان کشت چه سودزانکه چون نقطه درین دایره داخل باشی
دل خود آب کن از آتش حسرت مشتاقچند درمانده این عقده مشکل باشی