گنج

شمارهٔ ۲۹۵

قافیه: اختیرفتی۸ بیت
چه شد کآتش به جانم از غضب انداختی رفتیز چشم افروختی رخ قد به ناز افراختی رفتی
که اندازد به خاکم گوهر تاج وفا باشمچه نقصان من ار قدر مرا نشناختی رفتی
چه شد گر رخصت همراهیم دادی که بر خاکمبه گام اولین چون نقش پا انداختی رفتی
تو چون سیل بهاران خانه‌پردازی که از هر رهخرامان آمدی بس خانه ویران ساختی رفتی
جهان می‌شد ز هستی بی‌تو در چشمم سیه شادمکه از آیینه‌ام این زنگ را پرداختی رفتی
چه می‌دانی نیازم را که گر یک دم به دلجویینشستی در برم قامت به ناز افراختی رفتی
چه گویم بر من از جورت چه‌ها ای شهسوار آمدزدی کشتی به تیغم توسن کین تاختی رفتی
چه داری تا کنی مشتاق دیگر رو به کوی اوکه نقد دین و دل در عشقبازی باختی رفتی