شمارهٔ ۲۷۸
تا کی کند یار، از من کنارهافغان ز گردون، آه از ستاره
او را که آبی، بر سردم نزعچون صبح یابد، عمر دوباره
داند دل ما، ز آندل چه دیده استآن شیشه کامد، بر سنگ خاره
زین بحر خونخوار مردان گذشتنددر فکر کشتی ما بر کناره
افغان ز غربت کز سنگ چون جستدر دم سر آمد عمر شراره
بیدردیم کشت از عشق خواهمجان شرحه شرحه دل پاره پاره
زین محرمی آه با او ز حد رفتسرگوشی غیر چون گوشواره
مهدیست گردون، کارام یکدمطفلان نگیرند، زین گاهواره
کاری ندارد، جان دادن مازآن گوشه چشم، بس یک اشاره
تا کی کشم ناز، زین چارهسازانخوش آنکه بگذشت، کارش ز چاره
مشتاق آریش، دربر اگر توجز او زهر کس، گیری کناره