شمارهٔ ۲۷۶
ز حجاب عشق خون شد جگرم کنم چه چارهکه تو در کنارم و من ز تو مانده بر کناره
گر از الفت دل تو شکند دلم چه حیرتکه دل من آبگینه دل تست سنگ خاره
نگری به اشک گرمم چو به چشم کم نظر کنکه به خرمن که آتش نگرفت از این شراره
شمرد چسان برت کس غم بیشتر ز پیشمکه فزون ز هر حسابست و برون ز هر شماره
مه من تو راست یارب چه قدر صفای طلعتکه نماید از بناگوش تو عکس گوشواره
به گدا چگونه طفلی چو تو سر فرود آردکه قدم به تخت شاهی زدهای ز گاهواره
چه تفاوت ار نمائی رخ اگر نه کز تو دارمنه شکیب بستن چشم و نه طاقت نظاره
نگرم چگونه سیرت که تو را چو بینم از خودروم و به خود نیایم که ببینمت دوباره
چه شد اینکه به در شد مه که اگر خطی و خالیبودش درست ماند به رخ تو ماه پاره
چو غبار من فتاده ز پی سمندت اماچه غم پیاده داری تو که میروی سواره
ز طرب چگونه مشتاق فسرده جان زند دمکه به ملک شادکامی دل اوست هیچ کاره