گنج

شمارهٔ ۲۷۵

من به قلزم می خیمه چون حباب زدهقدح به میکده عشق بی‌حساب زده
ز زور باده عشق بتان شهرآشوبچو موج غوطه به دریای اضطراب زده
گهی به روی زمین چون غبار افتادهگهی به سطح هوا خیمه چون سحاب زده
به سوی دیر شدم بهر چاره‌جویی خویشعلی‌الصباح ره کاروان خواب زده
به عرض ره بت مشکین کلاله دیدمهزار حلقه به هر موی پیچ و تاب زده
ز باده رطل گرانی به دست داشت که بودره هزار چو من خانمان خراب زده
ز دست خویش به دست من آن قدح مشتاقنهاد و گفت دم از لطف بی‌حساب زده
بگیر و دم مزن و بی‌درنگ بر سرکشکه هم شراب کند چاره شراب زده