گنج

شمارهٔ ۲۷

جانی و به کنه تو کسی پی نبرد جاناچه عامی و چه عارف چه جاهل و چه دانا
ظاهر نگرد عامی ز آن روی به دام افتداز طره و دستار و دراعه مولانا
من شکوه ز بیدادت هرگز نکنم لیکنبر بنده روا نبود جور این همه سلطانا
نائی به سرم هرگز میرم که پس از مردنشاید گذر اندازی بر خاک من احیانا
از حال دلم خاموش دور از تو دلی دارماز خون جگر خط‌ها بر صفحه رو خوانا
از هجر و وصال تست گه مرده و گه زندهمشتاق به غیر از جان گوید چه ترا جانا