شمارهٔ ۲۶
از عشق گلبنی است چو بلبل فغان ماکز سرکشی بخاک فکند آشیان ما
در وصف لعل دلبر شیرین بیان ماشاخ نبات گشت زبان در دهان ما
رفتیم با سعادت عشق تو زیر خاکگو روزی هما نشود استخوان ما
رفتیم و خون ریخته بر خاک بس بودچون صید تیر خورده بکویت نشان ما
آهی نمیکشیم که گردد خطا ز خصمتیری نمیجهد بغلط از کمان ما
صدجام می شکستگی از رنگ ما نبردگویا زپی بهار ندارد خزان ما
سرگشته ماندهایم درین گلستان که نیستشاخ گلی که سرنکشد ز آشیان ما
کاهید بسکه بیتو تن ناتوان ماشد همچو نی ز مغز تهی استخوان ما
مشتاق طبع عالی ما نیست دونپرستگردد کجا بگرد زمین آسمان ما