شمارهٔ ۲۶۵
نی طاقت وصلت مرا نه صبر در هجران تووصلت بلا هجرت بلا ای من بلاگردان تو
در یکدگر افتادهاند از بس شهیدان هر طرفجای تپیدن کی بود بر کشته در میدان تو
تنها نه من گشتم خراب از جلوه مستانهاتچون سیل باشد هر قدم بس خانهها ویران تو
عید است و در خون میتپد از حسرت تیغت دلمبرخیز و قربان کن مرا ای جان و دل قربان تو
گردم گرفته دامنت امدادی ای باد صباشاید به دامانی رسم دست من و دامان تو
لبتشنه تا کی داریم بس قطره این دانه راای ابر رحمت سوختم از حسرت باران تو
زاندوه بیرون گشتهام یارب درین میدان بودتیغ قضا خونریزتر یا خنجر مژگان تو
گر سر به تیغش افکنی حاشا ز حکمت سرکشدمشتاق دارد چون قلم سر بر خط فرمان تو
زینگونه چون صرصر بود گر ترکتاز جلوهاتدانم چو گرد آخر روم بر باد از جولان تو