گنج

شمارهٔ ۲۵۱

گر ز تن جانم و از سینه دل آید بیرونتخم مهرت کیم از آب و گل آید بیرون
گر مرا ریشه جان ز آب و گل آید بیرونمهر جور تو مبادم ز دل آید بیرون
عشق جرمیست که در روز قیامت از خاکاین گنه هر که ندارد خجل آید بیرون
عهد من گر گسلد یار دلم ممکن نیستکز کف آن بت پیمان‌گسل آید بیرون
حذر از آه من سوخته جان کن کاتشبارد ابری که ز دریای دل آید بیرون
هست دنیا چو خرابات که شد هر که در آنداخل از کرده خود منفعل آید بیرون
چه عجب زین دل پرجوش که چون عقد گهراشکم از دیده بهم متصل آید بیرون
کی تواند رهد از قید خودی خود مشتاقمگر از خویش بامداد دل آید بیرون