گنج

شمارهٔ ۲۴۵

قافیه: ارمنبمن۸ بیت
لطف از اول داشت یار من به منزآن سبب نگذاشت کار من به من
بست از خونم حنا دیدی چه کردعاقبت از کین نگار من به من
تا رود کی بر سر کویش به بادمانده این مشت غبار من به من
غنچه‌سان خون شد دلم تا کی ز لطفرخ نماید گل‌عذار من به من
زد به تیر و بر سرم ناید ببینخصمی عاشق‌شکار من به من
گر به دل بینم رخش از لطف اوستداده این آیینه یار من به من
کج‌روم من او عنانم دارد آهگر دهد یار اختیار من به من
از هنر مشتاق نالم نه ز چرخکین شکست آمد ز کار من به من