گنج

شمارهٔ ۲۴۳

شب هجران سرآمد آمدی روز وصالست اینمن و وصل تو می‌بینم بخوابت یا خیالست این
چو نبود بر درخت آرزوی کهنه و نو راچه حاصل گر کهن نخلست آن ور نونهالست این
گذشتم از می صافی ز خون پیمانه پر کردمکه بر دردی کش عشقت حرامست آن حلالست این
مکن صورت‌پرستی گر نخواهی در بلا افتیکه دام و دانه‌اند اینها نه زلفست آن نه خالست این
تو زاهد باش جویای ورع بر ما مزن طعنهنمیخواهیم ما جز عشق اگر نقص ار کمالست این
حدیث دوزخ و جنت که گوید واعظ شهرتاشارت از فراقست آن بشارت از وصالست این
برویش هرکه چشم افکند و دید ابروی او گفتانه آن روی و نه این ابروست ما هست آن هلالست این
گرآئی سوزم از شوق ارنیائی میرم از حسرتنه تاب وصلم و نه طاقت هجران چه حالست این
زبان بوالهوس به زین زبان صد ره که من دارمکه گاه عرض مطلب بی‌درنگست آن و لالست این
توانم مردن اما بیتو یکدم صبر نتوانمکه بیتاب غمت را ممکن است آن و محالست این
دلم از ناله‌ی مشتاق خون شد، بلبلی هرگزبه این زاری نمی‌نالد چه مرغ عجزنالست این