شمارهٔ ۲۴۲
چون نخواهی نفسی کرد نگهداری منچیست سعی اینقدر از بهر گرفتاری من
کردهام خوی بدردت چه کشم ناز طبیبصحتی گو نبرد از پی بیماری من
نالهام از غم محرومی رهزن باشدورنه کس نیست درین ره بسبکباری من
من رنجور ز دردت چو نخواهم جان بردگو کسی را نبود فکر پرستاری من
به از این باش به من گر بودت بنده هزارکه تو یک بنده نداری بوفاداری من
ناله زار من ای باد بگوشش مرسانترسم آزرده شود خاطرش از زاری من
گر نسازم بدل زار چه سازم مشتاقدلبرم چون نکند ترک دلآزاری من