شمارهٔ ۲۴۰
شدی تو گلبن ناز از کنار سوختگانخزان چو شمع سحر شد بهار سوختگان
مزن بهر خس و خار آتش ستم وز رشکازین زیاده مکن خارخار سوختگان
سپند آتش عشقی نگشته کی دانیکه چیست حال دل بیقرار سوختگان
سزای تو است صبا کاتشت بجان افتادپی چه بردی از آن کو غبار سوختگان
چه احتیاج بشمع است تربت ما رابس آه گرم چراغ مزار سوختگان
ز عشقبازی پروانه شد مرا روشنکه غیر سوخت ندارد قمار سوختگان
مراچه شکوه ز بخت سیه که تاریکستز آه سوختگان روزگار سوختگان
رهین ناله گرمم که چون سپند کسیجز او گره نگشاید ز کار سوختگان
شب فراق ز سوز غمش ببین مشتاقچو شمع دیده شبزندهدار سوختگان