شمارهٔ ۲۳۸
چشمم سفید شد به رهت گلعذار منبود این شکوفهی شجر انتظار من
شادم که در هوای تو خاکم بباد رفتشاید صبا بکوی تو آرد غبار من
خاکم شود ز ریگ روان بیقرار تربعد از وفات اگر گذری بر مزار من
چون شمعم از غمت همه تن صرف اشک شداز بس گریست دیده شب زندهدار من
افشاند برگ و بذر غمت نخل عمر آهکاخر ز دوری تو خزان شد بهار من
من شب ز روز بیتو ندانم که فرق نیستاز تیرگی میانه لیل و نهار من
مشتاق روز و شب من و کنج غمش ولیآسوده از من و غم من غمگسار من