شمارهٔ ۲۳۳
خوش آنکه با تو یکشب در باغ خفته باشمچون بشکفد سحر گل منهم شکفته باشم
عمرم به پند او شد صرف و نشد که یکرهاز من شنیده باشد پندی که گفته باشم
خوش آنکه آیم از پی ز آن ره که رفته باشیدر دیده سرمه سازم گردی که رفته باشم
تو روز و شب بعشرت با غیر گو من زاردر خون نشسته باشم بر خاک خفته باشم
ای پند دوست نشنو خوش آنزمان که بینمدر گوش کرده باشی آن در که سفته باشم