گنج

شمارهٔ ۲۳۰

چو فارغ در گرفتاری ز جور خار و خس باشمهمان بهتر که در گلشن نباشم در قفس باشم
نگیرد چون غبارم دامن منزل بود یکساناگر از ره‌نوردان گاه پیش و گاه پس باشم
ز عشقم سرخوش و فارغ ز هر دشمن نیم مستیکه در اندیشه روز از شحنه و شب از عسس باشم
بخاتم گو مده صیاد مرغ بی‌پروبالمکه باشم در حصار عافیت تا در قفس باشم
نمیخواند به بزمم یار و نه میراندم از درنه مقبولم نه مردودم نمیدانم چه کس باشم
بجولانگاه او کو قوت دستی که چون گرددعنان‌کش بر سرم او را عنان‌گیر فرس باشم
نه اکنون از غمت در چار موج اشکم افتادهکه عمری شد درین گرداب سرگردان چو خس باشم
نمیگیرد بکس مشتاق آن نامهربان الفتگرفتم اینکه من عاشق نباشم بوالهوس باشم