شمارهٔ ۲۲۴
چه میکردم گر از کف دامن وصلت نمیدادمپریزادی تو دیوان از پِیَت من آدمیزادم
رقیبانت گرفتند از من و من در فغان تا کیستاند دادکر زین مردم بیدادگر دادم
چه میآید ز من نگذارمت گر با بداندیشانگرفتم با جهانی دشمن از بهرت درافتادم
ز من دیدی چه غیر از راه و رسم بندگی کآخرکشیدی از کفم دامان و رفتی سرو آزادم
اگرچه رفتی و گشتم به صد غم مبتلا امابه این کز دوریت یک دم نخواهم زیستن شادم
به جان سختی مثل در عشقم اما ورزم از جورتتحمل تا به کی آخر نه ز آهن نه ز فولادم
خراب از سیل هجر او نه مشتاق آنقدر کشتمکه جز معمار وصلش کس تواند کرد آبادم