شمارهٔ ۲۲۰
نه اکنون مست نازت ای بت نامهربان دیدمتو را تا دیدم از جام تغافل سرگران دیدم
چسان باشم رهین منت لطفت کجا از توجز آزار جهان هرگز من آزرده جان دیدم
بخصمی چون تو عهد دوستی بستم سزاوارمکه زارم کشتی و خود را بکام دشمنان دیدم
جز این کز حسرت بوس و کنارت پیر گردیدمچه برخورداری از وصل تو ای نخل جوان دیدم
همایون طایر قدسی تو کی با جغد میسازیکه گاهش گویمت با خویش در یک آشیان دیدم
همیشه یار غیر و خصم من بودی چسان گویمکه من با خود ترا گاهی چنین گاهی چنان دیدم
ندارم شکوه هرگز از سر خاری درین گلشنکه مشتاق آنچه من دیدم ز جور گلرخان دیدم