گنج

شمارهٔ ۲۱۷

دامن خویش ز خون مژه گلشن کردماز فراق تو چه گل‌ها که بدامن کردم
شد کفن دوختم آن جامه که از تار وفاسیه آنروز که این رشته بسوزن کردم
گفتم از عشق فروغی رسدم آه که شدتیره‌تر روزم از این شمع که روشن کردم
روغن دیده گرفتم ز سرشک گلگونبچراغون شب هجر تو روشن کردم
آخرم دوست نگشتی تو و داغم که تمامدوستانرا بخود از بهر تو دشمن کردم
کردم از دیر و حرم رو بدر دل خود رافارغ از پیروی شیخ و برهمن کردم
قسمت برق چه خواهد شد آخر گیرمسبز شد کشته‌ام و چیدم و خرمن کردم
ریختم در ره عشق آنچه مرا بود بخاکخویش را فارغ از اندیشه رهزن کردم
چون جرس از دل هر سنگ برآید فریادبسکه در بادیه عشق تو شیون کردم
نرسم در ره مقصود بجائی مشتاقکانچه پیر خردم گفت مکن من کردم