گنج

شمارهٔ ۲۱۶

گرنه از وصل تو در هجر گهی یاد کنمبه چه تقریب دگر خاطر خود شاد کنم
کودک مکتب عشقم بجفا خوش دارمهرگز اندیشه کی از سیلی استاد کنم
گر ز جور تو خموشم ز شکیبائی نیستنیست آن قوتم از ضعف که فریاد کنم
من نه آنم که بود طالع وصل تو مرااز نگاهی بخیالی دل خود شاد کنم
خود بدام افکنم از ذوق اسیری خود رانیم آن صید که خون در دل صیاد کنم
از خرابی شده آن گنج نهان را مسکندل ویران شده را بهر چه آباد کنم
هیچ باک از ستم یار ندارم مشتاقبلبلم کی ز گل اندیشه بیداد کنم