شمارهٔ ۲۱
دل داد دامن از کف تا زلف یار خود راهم روز ما سیه کرد هم روزگار خود را
چون صید دیده صیاد گیرد دلم تپیدنهرجا که بینم از دور عاشق شکار خود را
کس برنداشت هرگز چون نقش پا ز خاکمبر باد دادم آخر مشت غبار خود را
از سوز دل چنانم سرگرم در ته خاککز آه بر فروزم شمع مزار خود را
این بار از فراقت بیرون نمیبرد جانمشتاق یافت ز آغاز انجام کار خود را