شمارهٔ ۲۰۹
دارم دلی صد بحر خون زان تیر مژگان در بغلهر دم هزارش موجه و هر موجه طوفان در بغل
خوش میطپد در بر دلم پیکی همانا میرسدپیغام دلبر بر لب و مکتوب جانان در بغل
خوش آنکه با آن مهشبی گلدشت مهتابی کندپیمانهاش در آستین میناش پنهان در بغل
گیرم همه آغوش شد چون هاله سر تاپای منکو طالعی کاید مرا آن ماه تابان در بغل
گو اهل دل را مصحفی نبود برای حفظ تندل در بر عارف بود زآن به که قرآن در بغل