شمارهٔ ۲۰۷
خونم نریزد، آن غمزهٔ مشکلصیاد زیرک، من صید غافل
از قرب جانان، ما را چه حاصلبحرش در آغوش، لب تشنه ساحل
خیزد چه در عشق، از دست و پاییکان مانده بر سر، این رفته در گل
خنجر کشیده، حشمت ز مژگانجانها تپیده، در خون چو بسمل
مجنون زمینگیر، از ناتوانیافتاده هر گرد، دنبال محمل
صد کشته هر سو، در خون تپیدهنه تیغ بیداد، نه دست قاتل
درماندهام سخت، در کار عشقتهم ناخنم سست، هم عقده مشکل
خوش آنکه گیرم، تنگش در آغوشبر گردن او، دستم حمایل
نادیده پویم، ره تا کدامستپشتم به مقصود، یا رو به منزل
خاموش مشتاق، کز نالهات کشتروحانیان را در خون تپان دل