شمارهٔ ۲۰۶
جمعند خوبان چون دسته گلوز ناله عاشق تنها چو بلبل
بردند از دل آن زلف و کاکلتاب و توان و صبر و تحمل
بر خرمن ما حسرت زد آتشو آن برق جولان گرم تغافل
چون شمع دارم در محفل اواز پایه خویش هر دم تنزل
ما کاهی و عشق کوهی مجوئیددر زیر این بار از ما تحمل
در راه عشقم از توشه فارغساز ره ماست برگ توکل
میباید آنی کارایش حسننه خط و خالیست نه زلف و کاکل
شوریست پنهان در مغز مشتاقکز ناله در دهر افکنده غلغل