شمارهٔ ۱۹۹
جز آنکه برد چو شمعت شبی به خانه خویشکدام مرغ زد آتش به آشیانه خویش
به سر رسید شب هستیم ز قصه هجرشدم به خواب عدم آخر از فسانه خویش
نباشدش اثری اشک من چه سان آرمبه دام خویش تو را از فریب دانه خویش
به یار سوز دلم گوید آه گرم بس استزبان خویش چو آتش مرا زبانه خویش
به گلشنی که بود جلوهگاه برق چرانهیم دل به خس و خار آشیانه خویش
کشیدیم قدم از دیده وقت شد که دهدز گریه چشم تر من به سیل خانه خویش
به یاد شاخ گلت ناله میکند چه عجبکه عندلیب تو خون گرید از ترانه خویش
منم که شور چو بلبل فکندهام مشتاقدرین حدیقه ز گلبانگ عاشقانه خویش