شمارهٔ ۱۹۷
دلزارم به این زاری که مینالد ز آزارشدل خارا شود خون شنود گر ناله زارش
چه باکم از شکست بال و پر در قید صیادیکه آزادی نخواهد از قفس مرغ گرفتارش
بر آن گلبن به امید چه مرغی آشیان بنددکه خون عندلیبی میچکد از نوک هر خارش
فکنده در سواد اعظمی عشقم که از ظلمتگریزد مهر و مه از روز تاریک و شب تارش
فغان کافکنده در دارالشفایی عشق رنجورمکه دایم در سراغ شربت مرگست بیمارش
فروغ مهر میجویم از آن مه سادهلوحی بینکه با اهل وفا هرگز نباشد جز جفاکارش
چسان خونم نریزد کز شراب ناز چشم اوسیهمستیست خنجر بر کف مژگان خونخوارش
ننالد بلبل آزرده دل چون در گلستانیکه فرق از هم ندارد در دلآزاری گل و خارش
چنان مشتاق رست از قید دین در دام کفر آخرکه نه باشد خیال سبحهاش نه فکر زنارش