گنج

شمارهٔ ۱۹۶

دیدم من از پهلوی دل از بس جفا خون کردمشوآنگاه در عشق بتان از دیده بیرون کردمش
چون قطره‌ای نبود نصیب از چشمه وصلت مرازین پس من و چشم تری کز گریه جیحون کردمش
هرگز نشد استد مرا از چشمه دل جوش خونرفت اندکی تا کم شود از کاوش افزون کردمش
در عهد من یک‌دل مجو خرم به گیتی کز غمتهرجا دل شادی بود از ناله محزون کردمش
یک‌ره دماغم بی‌رُخت تر از می عشرت نشدزین باده تا پیمانه‌ام پُرگشت وارون کردمش
زاشکم نمانده کشوری آباد در روی زمینهرجا که شهری یافتم زین سیل هامون کردمش
تا قد به ناز افروخته با هر خسی در باختهسروی که من چون فاخته از ناله موزون کردمش
هرگز ندیدم در قدح صهبای عشرت بی‌لبتپیمانه‌ام گر شد تهی از زهر پرخون کردمش
تنها نشد ز افسانه‌ام مشتاق سرگرم جنونبا هر که گفتم نکته‌ای از عشق مجنون کردمش