گنج

شمارهٔ ۱۷۶

از باد زلف تو چو شکن درشکن شودیارب مباد اینکه دلم بی‌وطن شود
باید ز عشق قوت بازو نه هر کسیکافتاد تیشه‌ای بکفش کوهکن شود
عشقم رهاند از غم دنیا که دیده استداغ نوی که مرهم داغ کهن شود
عمریست تلخ کامم ازین حسرت و نشدیکبوسه قسمتم ز تو شیرین دهن شود
جز عجز ناید از من و جز سرکشی ز یارگرمن توانم او شوم او نیز من شود
غافل مشو ز مرک که خیاط دهر دوختبهر که جامه‌ای که نه آخر کفن شود
زآن رفتم از درت که مبادا ز ناله‌امعشرت‌سرای کوی تو بیت‌الحزن شود
زاهد مخوان ز کفر بدینم که شد چو وقتدستی که بت‌تراش بود بت‌شکن شود
مشتاق رفت آخر از آن کو ز جور غیرنالان چو بلبلی که برون از چمن شود