گنج

شمارهٔ ۱۷۵

در طلبت ساز و برک راه نداردهرکه بچشم و دل اشگ و آه ندارد
کیستم آن طالب فنا که چراغمغم زدم سرد صبح‌گاه ندارد
خوش بسیه بختیم که روز و شب منمنت پرتو ز مهر و ماه ندارد
چون دهم اقلیم فقر را بدو عالمملک چنین هیچ پادشاه ندارد
شاد بجرم محبتم که ثوابیروز جزا قدر این گناه ندارد
راز غمت شد ز خویش فاش وگرنهدر دل ما کس بجز تو راه ندارد
ره بکه آرنداز درت دل و جانمغیر تو این پشت و آن پناه ندارد
دولت مشتاق بس گدائی این درکوششی از بهر مال و جاه ندارد