گنج

شمارهٔ ۱۶۶

قافیه: ننمیکند۷ بیت
باز چه شد که با من او هیچ سخن نمی‌کندور گله ای ازو کنم گوش به من نمی‌کند
رسم قدیم باشد این هرکه گرفت یار نویاد دگر ز صحبت یار کهن نمی‌کند
بی‌تو ز بس فتاده‌ام از نظر جهانیانآینه گر شوم کسی روی به من نمی‌کند
کس نکند جز آشنا فهم زبان آشنااز چه به من نگاه او هیچ سخن نمی‌کند
در ره لشکر غمت کیستم آنکه خانه‌امبسکه خراب شد در او جغد وطن نمی‌کند
زآنچه ز محنت وطن می‌کشم آگه ار شودمرغ اسیر در قفس یاد چمن نمی‌کند
مژده وصل او اگر در ته خاک بشنودروز جزا کسی برون سر ز کفن نمی‌کند