شمارهٔ ۱۶۵
به رخ صد پرده آن پیدا و پنهان در نظر داردولی چون غنچه در هر پردهای رویی دگر دارد
برنجم گر رها سازد چو مرغ بسمل از دستمکه اندازد به خاکم بهر آن کز خاک بردارد
به خود پیچان گر از تاب میانی گشتهای دانیرگ جانم چه پیچ و تاب از آن مویکمر دارد
به زاری روز و شب نالم به امیدی کز احوالمشوی آگاه اما نالهام کی این اثر دارد
درین دریا که کشتی را معلم نیست در طوفانچه روا زورقم از سیلی موج خطر دارد
گر از رنج گرفتاری نیم نالان عجب نبودشکایت از قفس کی طایر پی بال و پر دارد
چو خارم ریخت ذوق کاوش مژگان او در دلکه در رگ باز خونم کاوکاو نیشتر دارد
نسیم صبحگاهی برد آرامم نمیدانمچه پیغام از تو دیگر قاصد باد سحر دارد
تواند کرد تا صبح قیامت خواب آسایششب از کوی تو هر عاشق که خشتی زیر سر دارد
به کوی عشق اگر مشتاق خون گرید مکن منعشکه از شاخ گلی صد خار حسرت در جگر دارد