شمارهٔ ۱۳۳
مرا بخت سبز از فلک دوش بودکه آن سرو نازم در آغوش بود
ز غمخواری وصل او در دلمغم هر دو عالم فراموش بود
نگاهش بمن در سوال و جوابسراپا زبان جمله تن گوش بود
چگویم پس از هجر از وصل ویکه آن جمله نیش این همه نوش بود
لبش داشت صد رنگ با من سخننه چون غنچه از ناز خاموش بود
ز صهبای وصلش دلم تا سحربرنگ خم باده در جوش بود
ز سیل سرشکم چو شبهای هجرگهی تا کمرگاه و تا دوش بود
چه فیض امشب از وصل مشتاق دیدکز این باده تا صبح بیهوش بود