شمارهٔ ۱۰۱
گشاید از در میخانه هر در کاسمان بنددمبادا در بروی هیچ کس پیر مغان بندد
بدشمن عهد یاری یار ما محکم چنان بنددکه نتواند بکوشش بگسلد با دوستان بندد
چه حاجت تیغ بندد بر میان کز شوق میمیرمبقتلم چون میان نازک آن نازک میان بندد
جفاکارند خوبان سهی قد وای بر مرغیکزین نازک نهالان بر نهالی آشیان بندد
سرم رفت از زبان بر باد شمعآسا خوشا آنکسکه در هر محفل آمد گوش بگشاید زبان بندد
بخونم چون نغطاند خدنگ آن شکار افکنکه بر خاک افکند صد صید تازه بر کمان بندد
چه فیضم از بهار حسن او رسم قدیمست اینکه چون فصل گل آید باغ را در باغبان بندد
نیم پی بستگی مشتاق هرگز از دو زلف آنگره پیوسته از کارم گر این بگشاید آن بندد