بخش ۸۹ - جنگ زوراه با ارهنگ دیو گوید
زواره کمر بند را تنگ کردبرآشفت و آهنگ آن جنگ کرد
کشیدند صف در برابر سپاهشد از گرد خورشید تابان سیاه
ز پیش صف ارهنگ آمد چو بادمیان سپه در چه کوهی ستاد
بزد نعره کای زابلی برگراییکی بور سرکش به میدان درآی
زواره برون راند چو شیر زوشخروشان چه از باد دریا بجوش
گران گُرزه گاو پیکر بدستسر راه برگرد ارهنگ بست
چو ره بست بر دیو واژون دلیرچنین گفت آن شیر نخجیرگیر
که ای بخت برکشته تیره روزسپاه آری از کین سوی فیروز
ندانی که این جای شیران بودگذرگاه شیران و فیلان بود
زدانا شنیدم من این داستانکه می گفت از گفته راستان
که بر شیر چون مرگ رای آوردگذر سوی نر اژدها(ی) آورد
زمان چون رسد کور را بی درنگبه پای خود آید به نزد پلنگ
چنان باز گردی از این رزمگاهکه بر تو بگریند خورشید و ماه
چنین پاسخ ارهنگ واژونه دادکه ای گرد بر گوی نام و نژاد
که اکنون سرت را به گُرز گرانبکویم دراین رزمگاه سران
زواره مرا گفت گرد است نامسپهبد جهاندیده دستان سام
برادر منم رستم زال راکه برداشت از کین چه کوپال را
گریزان از او رفت افراسیابخلیده روان و دو دیده پر آب
بگفت این یازید و چون شیر چنگبرآورد آن گُرزه گاو رنگ
چو ارهنگ دیدش چه شیر عرینبزد دست بر گُرزه گُرز کین
نخستین زواره بدان اهرمندرآمد فرو کوفت گُرز کشن
ز گُرز زواره نیامد ستوهکه بد باد آن گرز و ارهنگ کوه
کجا جنبد از باد کوه کشنکه جنبد ز گُرزی چنان اهرمن
چه زآنگونه گُرزی به ارهنگ زدروان دیو بر گُرز کین چنگ زد
برانگیخت از جای باره چو باددرآمد به تنگ زواره چو باد
چه آن حمله ازکینه ارهنگ بردزواره سپر بر سر چنگ برد
بشد راست برباره آن اهرمنرسید و فرو کوفت گُرز کشن
سپر با سرو ترک در هم شکستولیکن زواره نگردید پست
دژم پهلوان از چنان ضرب گشتبرآمد غونای از آن پهن دشت
زواره بزد دست و برداشت تیغدرآمد به ارهنگ غران چه میغ
چه تیغش نگه کرد ارهنگ زودبه شمشیر از کینه زد چنگ زود
دو پر دل دو شمشیر الماس رنگکشیدند و جستند از تیغ چنگ
بزد بر سر باره دیو تیغز باره نگون شد چه از کوه میغ
چه ارهنگ از آنگونه افتاد پستبجست و ببازید از کینه دست
دو پای ستور دلاور گرفتکشید و نگون شد زواره شگفت
چه از زیرش آن اسب بیرون کشیدبزد چنگ بر یکدگر بردردید
وز آن پس میان زواره دلیربه نیروی بگرفت ارهنگ شیر
بزد بر زمین و دو دستش ببستببردش به لشکرگه و برنشست
چو زابل گروه آن بدیدند تیغکشیدند یک سر به کردار میغ
چه دریای جوشان خروشان شدندبیگره به آن دیو واژون زدند
برآورد ارهنگ شمشیر رابه شمشیر بستد دل شیر را
سپاهش همه تیغ کین آختندبیکره به میدان کین تاختند
برآمد چکاچاک شمشیر مردزمین گل ز خون کشت در زیر مرد
کمند دلیران گلوگیر شدکمان گوشه گیر و روان تیر شد
بپرید مرغ روان از قفسگره شد نفس در گلوی جرس
زبس کشته در دشت افتاده پستگریزنده را راه رفتار بست
شفق برگریبان گردون گرفتکه دامان گردون دون خون گرفت
ستمکاره ارهنگ مانند دیوکه در گله افتد چه شیر سترک
بدان لشکر زابل افتاده بودبدیشان ز کین گُرز بنهاده بود
زنعل ستورش زمین گشت چاکشد انباشته چشمه خور ز خاک
چو زابل چنان دید بنمود پشت. . .
گریزان سوی سیستان آمدند. . .
به شهراندرون ریخت یکسر سپاه. . .
چو زین آگهی یافت فرخنده زالبرآورد کوپال نیوم به یال
بفرمود تا در ببستند زودخروش یلان شد به چرخ کبود
فکندند در کنده شهر آبکسی را نبد رای آرام و خواب
چو نزدیک شهر آمد ارهنگ تنگفرود آمد آهیخت از جنگ چنگ
بزد خیمه در دامن سیستانگرفتند آن شهر را در میان
چو این پیک آهو تک خاوریبرون شد ازین حصن نیلوفری
شب تیره پیدا نهان روز شدحصار فلک انجم افروز شد
بفرمود ارهنگ دیو نژندزواره ببردند در زیر بند
شب تیره نزدیک ارجاسب شاهکه در بلخ بنشسته بد با سپاه
وزین رو سپهدار فیروز چنگهمه شهرآراست اسباب جنگ
سپردند مر برجها را حصاربگردان گردن کش نامدار
ز هربرج آواز بیدار باشبگردون همی شد که بیدار باش