بخش ۷۶ - رزم شهریار با نقابدار سیه پوش گوید
برون خواست بردن ز آوردگاهکه برداشت گرد سپهبد سیاه
عنان اژدهای سیه را سپردز نعل سیه گرد بر ماه برد
خروشان چه نر اژدهائی دژمچه کوهی کشد کوه خارا بدم
یکی نعره ای بر سیه پوش زدتو گفتی که دریا ز کین جوش زد
که ای حیره برباره کن تنگ تنگکه اینک هم آوردت آمد به جنگ
سیه پوش گفتا که ای نامداردلیری و گردنکش و کامکار
بمان تا هم آورد خود را به جایرسانم پس آنگه کنم رزم رای
نبگذارمت گفت ای نامدارکه او را بری بسته از کارزار
سیه پوش گرزی بزد بر سرشسپر خرد گشت و بر و افسرش
روان خون شد از بینی نامورچه از لؤلؤی عاج مرجان تر
بگفت و برآورد شمشیر تیزبدو اندر آورد روی ستیز
بزد تیغ و ببرید تار کمندروان جست زنگی همان گه ز بند
سیه پوش گرز گران برکشیدخروشی چه شیر ژیان برکشید
بدو اندر آمد چه ابر بهاربشد گرم هنگامه کارزار
برآورد آن اسب کان تیغ تیزدرآمد چه شیر ژیان در ستیز
چه برقی که بر کوه آید ز میغبزد بر سر آن سیه پوش تیغ
سپر با سرگرد در هم دریدشد از خون سر چهره اش ناپدید
عنان را به پیچید و شد در گریزنیارد بر شیر روبه ستیز
برآمد غو هر دو لشکر بابرجهان بود گوئی به کام هژبر
سیه پوش شد با نقیب سیاهچنان زخم خورده از آوردگاه
برون کس نیامد به رزمش دگراز آورد برگشت آن شیر نر
فرود آمد آنگاه شیر ژیانطلایه برون رفت از هر کران