بخش ۷۵ - رزم زنگئی ذوش بانقاب دار سیه پوش گوید
سواری برون آمد از آن سپاهبپوشید(ه) از پای تا سر سیاه
چه آمد به میدان کمان کرد زهبه رخ پرده برده به ابرو گره
چه آمد به زنگی ببارید تیرچه زنگی چنان دید مانند شیر
ز تیرش بپیچید سر در زمانخروشید مانند شیر ژیان
کشید از کمربند چوب سترگبشد پیش آن شیر مانند گرگ
چنان بر سرش کوفت آن چوبدستکه ترکش همه خورد در هم شکست
کمند از کمر کرد آن شیر بازبیفکند زی زنگی سرفراز
سر زنگی زوش آمد به بندبرانگیخت آن گرد سرکش سمند
چه زنگی به نیروی بگسست خامبرون جست چون مرغ وحشی ز دام
به سنگ گران آخت آنگاه دستدر آمد بدو تند چون پیل مست
نخستین بزد بر سر باره سنگکه مغزش فرو ریخت در دشت جنگ
جوان سیه پوش آمد فرودبشد سوی زنگی به مانند دود
کمربند زنگی به چنگ آوریدقدش را دو تا همچو چنگ آورید
ربودش ز جا تند بنهاد پستبه تندی روان هر دو دستش به بست
چه بر بست او را یل نامداربیامد ز پیش سپه یک سوار
یکی باره آورد او برنشستسر پالهنگ سیاهش به دست