گنج

بخش ۷۰ - رسیدن شهریار به بیشه نهم و رزم او با سگسار گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۶۲ بیت
بر آن که یکی قلعه بینی شگرفنگردد کم از بس بلندیش برف
رسیده در آن قلعه بی بدلسر پاسبانان بپای زحل
در آن قلعه مضراب دارد نشستهمه ساله ای گرد یزدان پرست
سپهبد چه بشنید افروخت رنگکمر کین مضراب را بست تنگ
نهادند سر سوی ره همچو باددل آکنده از کینه بدنهاد
چه زد سر ز کوه بلند آفتاببدان بیشه آمد یل کامیاب
به بیشه درون راند آن نامدارچه شیری که آید دمان از شکار
چه آگه از آن پیر سگسار شدبه نزدیک او شیرکردار شد
ابا نره دیوان بیشه دلیرسر راه بگرفت بر نره شیر
همه نره دیوان بالا درازهمه تیز دندان بسان گراز
همه چنگهاشان چه چنگ پلنگنجویند جز رای جنگ پلنگ
خروشیدن نره دیوان به ابرهمی رفت از آن بیشه مانند ببر
سپهبد چه دید آن گران گُرز کینبر آور(د) زد بر دو ابروی چین
یکی دیو وارونه آمد برشسپهبد بزد گُرز کین بر سرش
چنان کش سر و سینه بشکست خردستمدیده دیوک بیک ضرب مرد
یکی دیو دیگر بیامد برشبه گُرز دگر ریخت مغز از سرش
ز دیوان یکی دیگر آمد به پیشکه خون ریزد از گرد فرخنده کیش
ببوسید زنجان زنگیش پایبشد پیش آن دیو وارونه رای
بزد چنگ مر اهرمن را میانبه چنگال بگرفت زنجان دمان
ربودش ز جا و بزد برزمیننشست از بر سینه او بکین
به چنگال بدرید پهلوش رابگشت آن چنان دیو باتوش را
ز دیوان به چنگال و زور درشتدوده دیو وارونه در دم بکشت
سپهبد به گُرز و به تیغ کمندز دیوان دو صد دیو جنگی فکند
چه سگسار دیو اندر آمد به پشتیکی تیغ خونریز بودش به مشت
بزنجان یکی حمله آورد دیوبرانگیخت از جا سپهدار نیو
یکی نعره بر سوی سگسار زدچنان چونکه تندر بکهسار زد
چه آن اهرمن دید یال و برشهمان تیغ گُرز و سر افسرش
بزد نعره کی از تو بیزار بختبماندی به چنگال سگسار سخت
بدو گفت شیر اوژن تیغ زنکه ای زشت پتیاره اهرمن
تو را نام اگر دیو سگسار شدبکین نام من دیو کردار شد
کجا سگ بر شیر پای آوردبگاهی که او رزم رای آورد
تو را چون سر سگ اگر سر بودسر گُرز من گاو پیکر بود
بگفت این و آمد بتنگ اندرشبزد گُرزه گاو سر بر سرش
چنان بر سرش کوفت بازور و تاوکه زد دیو سگسار آواز گاو
دژم اهرمن زین بیفتاد پستبجست و ببازید از کینه دست
بزد چنگ آن دیو وارونه کارگرفت او کمر بند یل شهریار
به نیرو کشیدش ز بالا بزیرجهان جوی شیر اوژن شیر گیر
گرفتش کمربند سگسار دیوبه هم درفتادند آن هر دو نیو
بزد چنگ وارونه دیو دژمبدرید درع و دلاور ز هم
سپهبد بجوش آمد از کینه اشیکی مشت زد سخت بر سینه اش
چنان کش بپیچید جان در قفسنیارست از درد بر زد نفس
کمربند آن دیو بدکار راگرفت و برآورد سگسار را
بزد بر زمین و به بستش دو دستدگرباره بر باره کین نشست
چه دیوان بدیدند آن رستخیزنهادند یکسر سر اندر گریز
سپهبد ز بس بود گُرزش به مشتدو بهره از آن نره دیوان بکشت
بگردید از آن پس یل نامدارز دیوان بپرداخت آن ره گذار
برفتند از آن بیشه بیرون چه شیرچه جمهور و زنجان و گرد دلیر
ز بیشه چه آمد روان نامداربدید آن زمان مرز مغرب دیار
ز یکسوی دریا به یک سوی کوهمیان زرع و گشت وز مردم گروه
علف بود زرع و لب جویبارفرود آمد آنجای یل شهریار
ز سگسار پرسید بر گوی راستکه مضراب دیو ستمگر کجاست
چنین پاسخش داد سگسار بازکه ای نامور گرد گردن فراز
به قلعه درون است مأوای دیوبداند مر این نیز جمهور نیو
چنین گفت جمهور کای نامدارچه خورشید بخت بود پایدار
به قلعه درون جای اهریمن استکه ویران از این دیو شهر من است
درخت چناری به نزدیک جویبدید آن سرافراز پر خاشجوی
بدان دار پیچید سگسار رامر آن اهرمن دیو بدکار را
بزنگی بگفتا که بیدار باشمر این اهرمن را نگهدار باش
که من رفت خواهم بدین کوهسارچه شیر ژیان از لب جویبار
ببرم سر دیو مضراب راکنم سرخ از خون او آب را
بگفت این وزین کرد برباره تنگکمر بند را کرد یکباره تنگ
همی راند تا دامن کوهسارچه ابر خروشنده اندر بهار