گنج

بخش ۶۹ - رسیدن شهریار به بیشه هشتم و جنگ او با بوزینگان گوید

بدین منزل هشتم از روزگارچه بینم ایا نامدار سوار
بگفتا چه سر بر زند آفتابببینی یکی ژرف دریای آب
که فیل از دمش کی گدا آوردکجا پیل را در چهار آورد
چه زان ژرف نیل ای یل نامداربه نیروی دادار آری گذار
یکی بیشه بینی چه خرم بهشتهمه ساله آن بیشه اردی بهشت
در آن بیشه بوزینگانند بسکه هریک چه شیر ژیانند بس
همه تیز دندان چه شیر نراندبه نیرو ز شیران تواناترند
در این بیشه از بیم بوزینگاننیارد گذار اژدهای دمان
فتد گر به چنگالشان شیر نردرین بیشه ای شیر پرخاشخور
بدرند از هم چه شیران زوشچنان چونکه بد روز کین گربه موش
شگفتی سه چیز اندرین بیشه استکه گم اندرین بیشه اندیشه هست
نخستین بود کان آهن ربادگر سنگ یاقوت ای با بها
دگر کان پا زهر ای نامداردراین بیشه باشد بهر سو هزار
کس از بیم بوزینگان دلیردر این بیشه ناید بود گردلیر
که با آهن از بیشه پر خطرنیارد کند باد صرصر گذر
کنون بفکن از تن سلیح گرانکزین بیشه نتوان شدن برگران
سپهدار گفتا که ای با خردچنین گفته کای از شهان در خورد
همانا که دل با منت صاف نیستکه گفتار سرد تو جز لاف نیست
به من بر نه گفتارت آمد درستکه پیمان شکن بوده ای از نخست
بهربیشه کایم به ترسانیمنه بینی همی فر یزدانیم
چه آهن بیندازم از چنگ دورچسان رزم سازم گه کین و شور
نباشد چه گرز گرانم بدستسردیو چون آرم از بر به پست
همان به که بر بندمت استوارچنین بسته باز آرم از کارزار
بدو گفت جمهور کای شهریاربدان پاک یزدان پروردگار
که مهر و مه و آسمان آفریدگل و لاله و بوستان آفرید
که روشن روانم هوادار تستدل و جان شیرین خریدار تست
مرا همچو فرزندی از روزگاربترسم که گردد ترا کار زار
بکوشم که برهانمت تن ز رنجکه شیرین روان است نایاب گنج
پی دختری ره سپردن خطاستزنان را سر موی مردی بهاست
که گم باد نام زن اندر جهانچه گر پاریایست و روشن روان
چه زنگی شنید این چنین گفتگویبدانست تا چیست از هر دو روی
روان جست در بیشه مانند بادبیامد دگر باره آن دیوزاد
کلیمی پر از سیر آورد پیشفرو ریخت در پیش آن پاک کیش
بر افراز سنگ آن زمان کوفت نرمبمالید بر ترک جوشنش گرم
به تیغ و به تیر و به برگستوانبمالید سیر آن سیه در زمان
وزین پس چنین گفت برکش براهچه دید آن چنان پهلوان سپاه
به زنگی بگفت این چه تدبیر بودکه بر جوشنش بازوی شیر بود
بدو گفت کآهن آیا نیک خواهاز آهن ربا سیر دارد نگاه
برفتند شادان از آن جایگاهروان پیش اسپ سپهبد سیاه
چه شب از تن افکند کحلی پرنددرفش شه خاوری شد بلند
رسیدند نزدیک آن رود آببگاهی که سوزد به کوه آفتاب
سپهبد ندانست راه گذارفرو ماند بر جا یل نامدار
بزد دست زنجان و برداشتشابا اسپ از آب بگذاشتش
همان کرد جمهور را با سه گردبدان روی برد آن زمان هم چه گرد
بشد شاد از آن زنگی آن شیر مستبسر برش مالید آن گاه دست
ببوسید پایش هماندم سیاهنهادند زنجان سر سوی راه
چه آمد بدان بیشه آن پهلوانخبر شد بر شاه بوزینگان
بیامد ره بیشه را کرد تنگبیاراست ره را به آئین جنگ
بدیدند بوزینه را صد هزارهمه تیز دندان چه گرگ شکار
سپهبد چه آمد به نزدیکشانبرو بر دویدند بوزینگان
سپهبد بزد دست برداشت گرزدرآمد بکین و برافراشت برز
از ایشان همی کشت آن نامداربگرز گران اندران کارزار
چه زنگی چنان دید مانند دوددرآمد بکینه به ایشان فرود
دو تا و سه تا را گرفتی به چنگگرفتی و خوردی ز کین روز جنگ
ازایشان چنان می دریدند بزور؟که شیر ژیان درگه کینه گور
گروهی ز بوزینگان نژندبرفتند در دم بدار بلند
گروه دگر زو گریزان شدندچه موران به سوراخ خیزان شدند
چه گردید بیشه تهی از ددانبرفتند مانند شیر ژیان
ز یاقوت و از سنگ آهن ربازپازهر دیگر هم از کهربا
بسی برگرفتند و رفتند تیزاز آن بیشه بیرون سری پرستیز
فرود آمد آن گاه آن کامیابغنودند تا سرکشید آفتاب
به جمهور گفت ای شه پاک دیننهم منزلت چیست برگوی هین
بدو گفت ای کرد بارای نیونهم منزلت هست مأوای دیو
ز دیوان چه زآن روی داری گذاربود ای سپهدار مغرب دیار
بکوه نخستین که در راه ماستبدو اندر آن جای بدخواه ماست
بود جای مأوای مضراب دیوکزو شهر مغرب بود در غریو
سراسر پر از دیو آن بیشه استکه در چنگشان سنگ چون شیشه است
سراسر مطیع اند مضراب راببردند در کین ز مه تاب را
یکی دیو وارونه سردارشانهمه رهزنی هست کردارشان
مر آن دیو را نام سگسار شدکه شیر از نهیبش در آزار شد
سرش بر طریق سر سگ بودستمکاره و زشت و بد رگ بود
از ایشان دو بهره ز ملکم خرابشده نامور گرد با جاه آب
ازایشان چه بر گردی ای نامداربه بینی بناگه یکی کوهسار
یکی کوه بینی به غایت بلندکه خور با سر او رود با کمند
چه سایه برش چرخ گردیده استبلندیش برتر ز اندیشه است
بکینش حریف نهنگ سپهرزره تیغ او تیغ بر ترک مهر