گنج

بخش ۵۳ - گرفتن سرخ پوش ارژنگ را گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۹۵ بیت
جهان جوی ارژنگ بر بست کوسبه فیل جهان شد ز گرد آبنوس
دو جنگ گران کرده شد در سه روزچهارم چو بفروخت گیتی فروز
دو لشکر برابر ستادند بازبرآمد دم نای ژوبین دراز
به میدان درآمد مر آن سرخپوشطلب کرد مرد و درآمد بجوش
بشد گرد شنگاوه رزم خواهبرآویخت با او به آوردگاه
سرانجام برداشت آن سرخ پوشکمند و فکندش ابر یال و دوش
سر دوش شنگاوه آمد به بندکشیدش بزیر از فراز سمند
به بستش دو دست و ببردش بجایبرآمد زهر سوی آواز نای
چو شنگاوه در بند یل اوفتادجهان جوی الماس آمد چو باد
ورا نیز بر بست و بردش کشانچنان هست آورد گردنکشان
جهان جوی بهزاد آمد چو شیرورا نیز بربست گرد دلیر
چو سلطان بدید آن چنان دستبردبشد شادمان نامور مرد گرد
دگرباره نعره زد آن سرخپوشکه مردی درآید ابا تا و توش
کجا رفت آن نامدار دلیرکه دیروز آمد به میدان چو شیر
بهانه کز ای در برفت از برمچو ترسید از گرز کو پیکرم
بگفت و برانگیخت از جا سمندبزین گرز در دست پیچان کمند
بیامد بدانجا کجا بد درفشرخ از بیم ارژنگ را شد بنفش
به تنگ اندرش راند آن سرخپوشبغرید جوشید چون شیر زوش
بینداخت در گردن شه کمندسر شاه ارژنگ آمد به بند
از آن تخت پیلش بزیر آوریدبرون از سپاهش چو شیر آورید
سپاهش سراسر گریزان شدندبهر سوی افتان و خیزان شدند
زر و مال و اسباب و خرگاه شاههمه برد آن سرخ پوش از سپاه
همه گنج آکنده شاه بشدز تخت و کلاه ز خرگاه و برد
ستوران و پیلان و بختی هیونز زرین عماری و سیمین ستون
کمر با کلاه و زره برد نیزسپرهای زرین هرگونه خیز
نماندند چیزی بجز آن سپاهبه غارت ببردند از آن رزمگاه
چه شب شد بجزگاه ارژنگ رفتنشست از بر تخت ارژنگ تفت
طلب کرد بهزاد را در زمانبدو گفت کای گرد روشن روان
چو خواهی که یابی رهائی ز بندکمر یابی و تخت و گاه بلند
از آن تخت پیلش بزیر آوریدبرون از سپاهش بزیر آورید
ببین چیست پیش تو از خواستهزر و گوهر و گنج و آراسته
کجا از خزینه شهنشه برونببرد آن جوان یل ذوفنون
کنون آن بمن جمله بسپار شادکه کردند پیش من از گنج یاد
بدو گفت بهزاد کای بیهمالمبیناد خورشید بختت زوال
بیارم من (آن) مال و آن خواستهبه پیش جهانجوی آراسته
برفتند با وی سواری هزارکشیدند آن خواسته از حصار
چهل پیل در زیر زر بود و بسچهل هم بزیر گهر بود و بس
مرآن جمله پیش سپهدار بودبگنجور او یک به یک برشمرد
یکی هفته بود اندر آن کارزارسر هفته آمد به پای حصار
دلیری به فرمان آن سرخ پوشبرآورد چون شیر غران خروش
که ای شاه هیتال آزاده بختسرافراز گاه و نگهدار تخت
برون آی از قلعه در دم دمانکه خواهد تو را نامور پهلوان
که دشمنت را بر تو با بسته دستسپارد به یزدان یزدان پرست
بشد شاه هیتال و آمد برونابا تحفه و هدیه آن ذوفنون
بهمراه او صد جوان دلیرهمان باج گیرسر و ارده شیر
چو آمد به نزدیک خرگاه شاهبرآن بد که آیابر آن نیکخواه
به رسمرل؟ نیزه نزدیک اوکند روشن این جان تاریک او
ز خرگه نیامد برون نامدارنه از پهلوان خنجر گذار
از آن گشت هیتال را تیره بر چشمهمی رفت و با خود همی کرد خشم
که ای ابله غافل از روزگارز بهر چه بیرون شدی از حصار
مبادا که این سرخ پوش دلیربگیرد تو را و بدوزد به تیر
ولیکن نبد چاره آمد به پیشچنین تا به نزدیک آن پاک کیش
نجنبید از جای آن سرخ پوشدل از جان هیتال آمد بجوش
بزد نعره آن سرخ پوش دلیرکه ای نامداران بکردار شیر
ببندید آن (بی)بها را دودستکه سرخواهمش کرد از کینه پست
سر و دست هیتال بستند سختبه دل گفت هیتال برگشت بخت
همان باج گیر و دگر ارده شیردلیران که بودند با وی دلیر
ببستند مر جمله را پا و دستکشیدندشان جمله را بسته دست
بفرمود تا دار برپا کنندجهان را پر از شور و غوغا کنند
زدند آن زمان بر در شهر دارمرآن یوزبا(نا)ن خنجر گذار
بفرمود که ارژنگ را در زمانبدرگاه آرند کشنه کشان
رساندند آنگاه ارژنگ رامرآن شاه رفته ز رخ رنگ را
بزد نعره آن سرخ پوش دلیرکه ای شاه ارژنگ و هیتال شیر
تبیره منم شاه مهراج راسپارید اکنون به من تاج را
ز ملک سراندیب تا رود سندسراسر ز من کشت این ملک هند
نباشد دو شه در خور یک سرایشنیدم من از مرد دانش فزای
دو تیغ ستیزند دریک نیامنکردند هرگز به گیتی مقام
کنون هر دو را من برآرم بدارنشانم فر و فتنه روزگار
بگفت این فرمود جلاد راکه این هر دو ناپاک بیداد را
از ایدر ببر بند و برکش بدارکه تا آرمیده شود روزگار
ببردند مر هر دو را بسته دستز خرگاه بیرون بکردار مست
که نا(گا)ه مردی برآمد ز دشتکه از نعل اسبش زمین آب گشت
ز فولاد خود و ز آهن سپرزره در بر و تنگ بسته کمر
چه شیر آمد آنگاه آن دار دیدمر آن جوشن و شور پیکار دید
بزد تیغ ببرید از دار بندفرود آمد از پشت سرکش سمند
هم آنگاه بستند بر پیل کوسزمین شد بکردار چرخ آبنوس
بشد در زمان تا بر سرخ پوشببردش هم آنگاه سر سوی کوش
بگوشش فرو گفت راز درازبجست آن زمان آن یل سرفراز
مر این مرد را گفت در زیر بندبدارید با حلقه های کمند
هم آنگاه بستند بر فیلشانبرفتند از آنجای گردنکشان
هر آن زر که در گنج هیتال بودکشیدند و بردند مانند دود
ز سیم و زر و جعلت شاهوارزلعل و زر و دیبه زرنگار
زره های سیمین کله های زرزره با کمان و کله با سپر
همه جمله کردند بر پیل باریلان و دلیران خنجر گزار
بخواند آن زمان گرد بهزاد رادلیر سرافراز و آزاد را
دو شاه جهان را چنان بسته دستبه بهزاد بسپرد آن شیر مست
که در قلعه این هر دو را بند کندل از درد و اندوه خرسند کن
بدان تا که من باز آیم ز راهدگر نامور پهلوان سپاه
سپهبد ببندد مرا گر دو دستبود ز آن او هند و بالا و پست
اگر من دو دستش به بند آورمسرش را بخم کمند آورم
ابا شاه هیتال ارژنگ شاهبدارمش بر دار و سازم تباه
ترا زآن سپس سرفرازی دهممیان یلان سرفرازی دهم
سپردش به بهزاد چون باد تفتوز آن جایگه راه را برگرفت
دو گنج و دو شاه گران مایه زودمرآن نامور با دلیران گرد
وزین رو چو بهزاد آمد به شهربه هیتال بد کینه آورد قهر