گنج

بخش ۵۲ - آمدن مضراب دیو به خیمه شهریار و بردن دلارام گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۷۰ بیت
شب تیره ای بود مانند قیرنتابنده ماه و نه تابنده شیر
فلک بسته گویا در صبحگاهگشاده در دوزخ و دود آه
ز ماهی سیه تا به مه بد جهانسر پاسبانان به خواب گران
که ناگاه مضراب وارونه کاربیامد بر خیمه شهریار
پری را مر آن دیو بد در کمینکمین برگشود و ربود از زمین
مهی نو که گفتی که اکنون ربودو یا دیو مهر سلیمان ربود
یکی تندی بادی برآمد نژندخرامنده سروی ز بستان بکند
عقابی برون تاخت با صد شکوهخرامان تذروی ببرد از گروه
ز چنگال بلبل گلی بود زاغو یا کشت بادی فروزان چراغ
یکی نعره زد ماه تابنده چهرکه بربود دیو آن مهت از سپهر
چو خواب گران است ای گرد نیوبهوش آ که بردم ستمکاره دیو
چو بشنید آواز دختر دلیرسر از خواب برداشت آن نره شیر
ندید آن دلاور دلارام رانگار سمن بود خود کام را
شب تیره و ماه پیدا نبودبرآمد ز جان سرافراز دود
همی بود با ناله آن کامیابچنین تا برآمد ز کوه آفتاب
بخواند آن زمان گرد جمهور رابگفتا که ای کرد فرمانروا
دلارام را برد مضراب ریوبمن گوی اکنون یکی جای دیو
بدان تا بسویش برانم سمندسر دیو وارونه آرم به بند
دلارام را نیز آرم بدستببرم سر دیو واژون پرست
چو جمهور بشنید آهی کشیدبلرزید و رخ کرد چون شنبلید
سپهدار را گفت بگذر ازینمکن رای آهنگ دیو چنین
که آن دیو واژونه نابکارنتابد رخ از لشکر صد هزار
گه کین چو زی سنگ چنگ آوردسر پیل نو زیر سنگ آورد
بود این پسر زاده اهرمنورا هست در کوهساران مکن
دو دیگر کزین جای تا جای اویبسی هست راه ای جهان جنگجوی
به مغرب ورا جای در کوهساربود ای دلاور یل کامکار
یکی قلعه در کوه دارد بلندبود اندر آن قلعه دیو نژند
سپهبد چو بشنید شد خشمناکبگفتا بدارنده آب و خاک
که زین برنگردم ز پشت سمندبدان تا نیارم سرش زیر بند
کنون ترک جام و می و خواب کنبسیج ره رزم مضراب کن
کنون راه بنماد شو راهبرمرا بر سر دیو بدخواه بر
بدو گفت جمهور کای نامداردو راهست اید(ر) مغرب دیار
یکی از ره ژرف دریا بودیکی دیگر از سوی صحرا بود
ز دریا توان بر بریدن دو ماهبه شش ماه صحرای راه هست راه
بدین راه رو کانت نیکوتر استازین دو کدامت ببین در خور است
بگفتا که دور است از این هر دو راهشکیبا نباشد دلم بر دو ماه
که این جای ارژنگ تنها بوددو دشمن بدینسان توانا بود
نشانی که از راه نزدیک هستمرا روشن این روز تاریک هست
بدو گفت جمهور کای پاکزادیکی راه نزدیک دارم بیاد
ولیکن مر آن راه دارد خطرز عفریت و از شیر و غولان نر
همه پشته پر مار و پر جاودانهمه جای دیوان بد کاردان
توان رفت زین راه هر شب و روزایا نامور گرد گیتی فروز
همه بیشه یکسر پر از گرگ و پیلز هر بیشه تا بیشه ای بیست میل
چنین است نه بیشه در پیش راهکه گفتم ابا پهلوان سپاه
سپهدار گفتا بسیج سفربکن با دو صد مرد پرخاشخور
که در راه هر یک چو شیر نوندنبرده سوار دلیران بوند
بسیج سفر گرد جمهور کردجهان را پر از فتنه و شور کرد
سپهدار گفتا به ارژنگ شاهسپردم تو را با خداوندگاه
هم ای در بمان با سپاه گرانمکن جنگ می باش با سروران
وگر بر تو تنگ آید این روزگارسپه بر سوی کوه کش کن حصار
بدان تا من آیم از این راه بازچو کوهست با درد و رنج دراز
بدو گفت ارژنگ کای کامکارچرائی چنین سست نااعتبار
دو لشکر چنین تا در کارزارمبادا که برمن شود کارزار
گر این سرخ پوش اندر آید به تاوبمانم به چنگال او چون چکاو
همه کار من گشت خواهد تباهبترسم درآید به خاکم کلاه
مزن با درفش ستیزنده مشتبخود برمکن روزگارت درشت
بدین راه هرگز نرفت آدمیازین رو ندید است کس خرمی
سپهدار گفتا مکن روی زردازین کار دل را می آور به درد
نیای من آن رستم زال زربه مردی شد از هفت خوان ره سپر
کجا بود در بند کاووس شاهشد از هفت خو(ا)ن پهلوان سپاه
به دیوان مازنداران رو نهادز بند گران داد شه را نژاد
ز دیوان بپرداخت آن بوم و بربه دیوان جهان کرد زیر و زبر
که عندی و سجه چو دیو سفیدقمیران و اولاد و ارژنگ بید
سرانشان بگرز گران نرم کردچو برگرز دست یلی گرم کرد
کنون من ازآن تخمه دارم نژادنترسم از آن راه با کین و زاد
یکی پاسخ افکند زی سرخ پوشکه ای نامور گرد با رای و هوش
سه هفته نگهدار بر جای پایبدان تا من آیم از ین ره بجای
از آن پس بکوشیم در کارزاربه بینیم تا چیست انجام کار
بگفت این سروری راه آوریدز ره گرد بر اوج ماه آورید
ولیکن از آن روی آن سرخ پوشچو روز دگر شد برآمد بجوش