بخش ۲۳ - رزم کردن ارژنگ شاه با هیتال شاه و شکست خوردن ارژنگ شاه گوید
بگاهی که سرزد خور از کوه روسبرآمد ز درگاه آوای کوس
دو لشکر ز کین صف کشیدند بازجهان شد پر از ناله رزم ساز
تو گفتی ز بس ناله نای کوسرخ ماه ماننده شد سندروس
ز بس بر فلک بانگ فریاد شدنفیر سرافیل بر باد شد
دو لشکر بدینگونه صف بر کشیدزمین را دو که زآهن آمد پدید
دو هندو سپه چون دو دریای قیرکشیدند صف از پی دار و گیر
بجنبید از جای کوه از خروشرمیدند ز آن دشت طیر و وحوش
چنان شد ز بس ناله گاودمکه گاو زمین دست و پا کرد گم
فغان دلیران و آوای کوسز دشت سراندیب شد تا بروس
بجنبید هیتال از قلب گاهچه کوه اندر آمد میان سپاه
فراز یکی پیل با یال و دمکه شیر از نهیبش همی خورد رم
قدی چون یکی پاره ابر سیاهبپوشید گردش رخ مهر ماه
خروشان چو تندر بگاه بهارنهاده به سر تاج گوهر نثار
به ارژنگ گفت ای شه بدسکالیکی گُرز کین را بر آور به یال
اگر ملک را خواستار آمدیبکین زی من ای شهریار آمدی
بیا تا یکی رزم شیران کنیمنبرد یلان دلیران کنیم
بپوشید ارژنگ جوشن ز کیننهاد از بر فیل تخت گزین
نشست از بر تخت ارژنگ شاهبرون راند فیل از میان سپاه
در آهن نهان خسرو تاج داربه دست اندرش گُرزه گاو سار
سرره به هیتال بربست شاهنظاره بر ایشان دورویه سپاه
چو آمد چنین گفت هیتال راسپهدار با تیغ و کوپال را
که ای بدمنش دیو واژونه کارترا شرم ناید ز پروردگار
بکشتی جهان دیده باب مرابکردی چنین تیره آب مرا
نمکدان شکستی نمک ریختیچنین فنته از کینه انگیختی
ترا آن که بد ملک و گنج و سپاهنبیند بسی کس جهان سیاه
من از ملک گنج پدر بهره مندنبودم بجز بوم مرز سرند
همی خواستی کان بگیری ز منمگر برد دیوت خرد را ز تن
سرت دیو پیچید بر سوی آزکه کردی در فتنه و کینه باز
کنون گر سزاوار شاهی منمتنت را کفن کام ما بی کنم
چنین گفت (هیتال) ارژنگ رامیالا ز خون یلان چنگ را
به بینی تو آن سکری زابلیبدین گونه کردی بکین پر دلی
کنون آن دلاور به بند من استدو دستش به خم کمند من است
بگفت این بنهاد بر زه کمانبرانگیخت از جای نیل دمان
جهان جوی هم تیز برداشت چرخبزه برنهاد و برافراشت چرخ
چو سوی کمان دست بردند تیربرآمد زهازه به کیوان و تیر
همی تیر بر هم ز کین می زدنددمادم گره بر جبین می زدند
چو از تیر ترکش تهی ساختندبزوبین کین گردن افراختند
درآمد به ارژنگ هیتال شاهخروشان به کردار شیر سیاه
یکی خشت زد بر سر پیل اودمان پیل نر اندر آمد برو
در افتاد ارژنگ از پشت پیلجهان تیره شد پیش چشمش چه نیل
ز گردان سوار صد از قلبگاهرساندند خود را به نزدیک شاه
سر راه هیتال بستند زودجهان شد ز گرد سواران کبود
جهان جوی ارژنگ بر زین نشستبه شمشیر برنده بردند دست
گرفتند هیتال را در زمانبرآمد خروش یلان و سران
سپاه جهانجوی هیتال شاهبه یکبار رفتند زی رزمگاه
دلیران گردان شاه سرندبه یکبار از کین بر ایشان زدند
چنان فتنه سرگرم شد در نبردکه شد خشک دریای و برخاست گرد
ز بس نعره فیل و بانگ فرسگره شد نفس در گلوی جرس
ز بس خون در آن عرصه گاه مصافنشستند فیلان به خون تا به ناف
سپاهان هندی همچون کلاغبه خون غرقه گشتند چون چشم زاغ
ز گردی کزان رزمگه بردمیدفلک چادر سرخ در سر کشید
چو از چرخ بنمود خورشید بشستبارژنگیان گشت گیتی چو رشت
ظفر یافت بر خصم هیتال شاهنگون گشت ارژنگ شه را کلاه
ستیزندگان منفعل از ستیزگرفتند در پیش راه گریز
نه ایستاد کس پیش صفهای پیلنه بستند کس راه دریای نیل
ز خرطوم و دندان فیلان مستبه بستند لنگر درآمد شکست
ز شیران که ازآن گریزان شدندبدو خسته گاه اشک ریزان شدند
گریزان همی رفت ارژنگ شاهنه گنج و نه تخت و نه تاج و کلاه
چنین تا بیامد بسوی سرنددر قلعه کردند و دم بر زدند
دو منزل ز پس رفت هیتال شاهز بس کشته و خسته بد تنگ راه
همه گنج و مال سپاه سرندز اسب و سلاح و چه و چون و چند
همه یکسره زی سراندیب بردزبالا سر خصم و در زیر برد
اسیر آنکه بود از سپاه سرندهزار و صد و شصت بودی به بند
نخستین به دزمال آمد ز راهفرود آمد آن جای و زد بارگاه
همه گنج دزمال بیرون کشیدسر مرد دزخوار خون درکشید
دو هفته بد آنجای بنشست شاهبدان تا که آسوده گشت آن سپاه
سوم هفته هنگام بانگ خروسز درگاه بر خواست آوای کوس
سپه را بسوی سراندیب بردز گرد آسمان را ز پر شیب برد