گنج

بخش ۱۰۹ - داستان خلاص شدن شهریار از بند فرانک گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۲۸ بیت
کنون ای سراینده داستانز گفتار دهقان روشن روان
مر این رزمگه ایدر اکنون بدارسخن گستر از نامور شهریار
که کردش فرانک به بند اندرونبگویم کنون تا که شد کار چون
جهان جوی هشت ماه در بند ماندکه در دیده جز اشک خونین نراند
بر این هشت مه بود آشوب و جنگز لشکر بدی دشت ناورد تنگ
گهی در سر اندیب و گه در سرندز بند جهان جوی مگشاد بند
دلارام گفتا بگردان خویشکه آن زن بما مکر آورد پیش
کنون من هم از مکر کاری کنمکه اندر جهان یادگاری کنم
به مکر و تزویرش آرم بدستکه جز مکر وی را نباید شکست
به آئین بازارگا(نا)ن لباسبپوشید و شد با هزاران سپاس
چهل اشتر از لعل و در بار کردهمی نام خود قهر تجار کرد
ز مردان دو صد گرد با خویش بردشترها به زنجان زنگی سپرد
به سوی سراندیب برداشت راهاز اینگونه آن ماه شد کینه خواه
شبی بود در خیمه آن ماه شادکه مضراب دیو اندر آمد چو باد
که شاید رباید مه زاد رابه بند آورد سرو آزاد را
شد آگاه از آن دیو آن سیمبربزد دست و خنجر کشید از کمر
چو آمد به نزدیک او نره دیوبزد تیغ بانوی با رای و نیو
بینداخت و بگذاشت او را بتنز پیش پری شد نهان اهرمن
سحرگه از آنجای بربست بارشتر کرد زنجان زنگی قطار
چنین تا که منزل سراندیب شدجهانی پر از زینت و زیب شد
به دشت سراندیب آمد فرودبزد خیمه خویش نزدیک رود
صد از نامداران شمشیر زنکه در رزم بودند چون اهرمن
سپرد آن دلاور بزنکی زوشکه بنشین کمین را و بگشای گوش
چو آواز شیپور من بشنوینباید که بر جایگه بغنوی
بیا با دلیران خنجر گذاربه نزدیک من درگه کارزار
به شد گرد زنجان و شد در کمینچنان چونکه بر گور شیر عرین
خبر شد سراندیب یانرا که بازبیامد یکی خواجه سرفراز
ورا بار یکسر جواهر بودجواهر شناس است و ماهر بود