بخش ۱۰۸ - صف آرائی کردن لهراسپ در برابر ارجاسپ گوید
ابا مادر و مرد فرزانه شادبه ره بر همی رفت مانند باد
سحرگه که برزد خور از کوه شیدشب تیره شد یا به دامن کشید
یکی گرد بر پیش ره بربخواستکه شد بر سپهر برین گرد راست
بدان لشکر اردشیر سوارکه آمد سپهبد پی کارزار
بیامد به نزدیک گشتاسپ شادپیاده شد و پای او بوسه داد
چه گرگین و گرگوی و روئین گردکه گوی از دلیری به گیتی ببرد
ابا آن پراکنده لشکر ز راهرسیدند آن هر سه فرخ کلاه
سپاه پراکنده باز آمدنددو بهره همه خسته و دردمند
وز آنجای کردند سر روی راهکنون بشنو از کار ارجاسپ شاه
چهارم ز کاری که آمد خبرکه آمد ز ایران سپه بیشمر
چو گشتاسپ با گرد گرگین شیردگر اردشیر سوار دلیر
رسد دم به دم لشکر بیکرانهمه نامداران جنگ آوران
سپهدار دستان برآورد کارسپه برد بیرون به دشت حصار
سپه راست کرد وبرآراست جنگقضای جهان گشت بر مرد تنگ
فرامرز آمد به پیش سپاهبه قلب سپه در جهاندار شاه
یمین سپه پارس پرهیزگارچو خورشید مینو بدی از یسار
وز آن روی صف بست ارجاسپ نیزکمر بست بر کین لهراسپ تیز
دم نای ژوبین بدرید گوشز بانگ تبیره جهان در خروش
جهان را دگر فتنه بیدار شدسر پر دلان پر ز پیکار شد
علم اژدهاییست گفتی غنیممه از میخهای علم بر دو نیم
سر فتنه جویان ز کین گرم بودبه سر دیدهها را نه آزرم بود