گنج

بخش ۱۰۲ - کشتن فرامرز برادر گشتاسپ طهماسپ را گوید

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۷۶ بیت
فرامرز چون دید بر گرد بوربه نزدیک طهماسپ آمد ز دور
به طهماسپ گفت ای ستمکاره مردسرت برد خواهم ازین در بگرد
چه نامی بدانم یکی نام توبگو تا چه باشد سرانجام تو
بدو گفت طهماسپ تو کیستیچنین از پی کینه بر چیستی
مرا نام در جنگ طهماسپ دانبرادر مرا شاه ارجاسپ دان
همه بلخ اکنون بدست وی استکنون رای و آهنگ وی بر وی است
همه بلخ را کرد چون تل خاکبلندی او کشته یکسر مغاک
فرامرز پاسخ چنین باز دادکه شه را فلک خود نگین باز داد
که از راه کابل مرا آوریدکمانم به ترکان بلا آورید
منم بچه آن هژبر ژیانکز آن تاج زر یافت شاه جهان
نبیره فریدون یل کیقبادکه پیدا از او بود آئین داد
فرامرز پور تهمتن منمدر ایران چو خورشید روشن منم
بدو گفت طهماسپ کی بی بهابماندی کنون در دم اژدها
هم اکنون سرت را به شمشیر منبیازم ز بالای در زیر من
ببرم برم پیش ارجاسپ شاهبه بندم کنون دست لهراسپ شاه
بگفت این و برداشت چوب سنانفرو داد سوی سپهبد عنان
به نیزه برآویختند آن دو مردشد از گردشان آسمان لاجورد
شکست آن گران نیزه های بلندکه نگشادشان از زره حلقه بند
بزد دست طهماسب گرز گرانبرآورد آمد چه شیر ژیان
که شیر ژیان برد بر تیغ دستخروشید ماننده فیل مست
زدش بر کمر خنجر آبدارکه نیمش بر شد بزیر سوار
سر ترک طهماسپ آمد به خاکدو شد گر یکی بود طهماسپ پاک
به شد کشته طهماسب برگرد اسپبزد بر سپه تن چه آذرگشسپ
بدان لشکر ترک برکوفتندچو شیران جنگی برآشوفتند
فرامرز چون شیر پیش سپاهاز ایشان بسی زد به خاک سیاه
سرانجام ترکان چه آن رستخیزبدیدند کردند رو در گریز
بدنبالشان لشکر زابلیهمی شد ابا لشکر کابلی
فرامرز چون ببر پیش سپاهجهان کرده بر ترک جنگی سیاه
همه دشت یکسر پر از کشته شدز ترکان چنان بخت برگشته شد
گرفتند از ایشان سلاح و ستورچنان تا نکون گشت از برج هور
بکشتند از آن رزم یکسر سپاهفرامرز آمد به نزدیک شاه
همی گفت شاه سراسر وراچه بود آنکه آمد به پیش اندرا
دریغا از اورنگ تو تاج توهمان تخت زر پایه عاج تو
دریغا ز فر سر و افسرتکجا گرز و تیغ کجا خنجرت
دریغا که پژمرده گلبرگ توبه خاک اندر آمد سر و ترک تو
جهان را سپهدار و شاه نویبرازنده تخت کیخسروی
به یزدان که نگشایم از کین کمرنه بردارم از سرم کله خود رز
بدان تا که کین تو ز ارجاسپ شاهنجویم ایا شاه ایران سپاه
ازین پس مرا خام و شمشیر بسهمان نقل من بیلک و تیر بس
ستم دیده لهراسپ بگشاد چشمزمانی بهم باز بنهاد چشم
بدانست یل شاه را هست جانبسر برش ناورده گیتی روان
دگرباره بگشاد شه چشم خویشفرامرز را گفت کای پاک کیش
ازین خستگی هست تن ناتواندگر آنکه بر سر نیامد زمان
ولیکن همه نام و ناموس رفتهمان گنج آکنده با کوس رفت
فرامرز گفتا که ای شهریاربه یزدان دارنده روزگار
که زین برندارم ز پشت سمندبدان تا سر دشمن آرم به بند
همان تاج با تخت و مهر آن تستجهان باز در زیر فرمان تست
نشاندند شه را بر اسبی نوانچنان خسته بردند زی سیستان
خبر یافت از شاه چون زال زرپذیره شدن را نه بست او کمر
فرامرز آورد شه را به شهروز آن شاه را بود سر پر ز قهر
بیامد سپهبد بر زال زرنیا را چنین گفت ای نیک فر
از ایدر شدم سوی هندوستانابا لشکر و کشن گرز گران
بدان تا ز هند آرم آن نامدارجهانجو سپهدار یل شهریار
جهان جوی از بند خود رسته بودکمرکین هیتال را بسته بود
میان من و یل بشد کارزارچه گویم من از مردی شهریار
به مردی چنان است کز شیر کوستواند رباید گه رزم و جوش
که امروز برزوی بستی کمرو یا گرد سهراب فرخنده فر
نمودی بدیشان هنر آشکارنباشد سواری چه یل شهریار
مر آن رزم پیشینه با زال گفتدگر هر چه گفت آشکار و نهفت
رسد دمبدم گرد فرمانرواکه دارد یکی آرزوی نیا
ابا لشکر شاه مغرب بهمبه بینی هنرهاش بر بیش و کم
بدو گفت دستان که ای نیک رایجهان سوز تیغ تو گیتی گشای
یکی نامه زی تو فرستاده امبسی پند و اندرزها داده ام
ز بس خشم کز ترک بودم بسرسخن سرد گفتم بدان نامور
دلم شد در اندیشه از روزگارکه گر بیند آن نامه را شهریار
دل اندوه گردد برنجد ازینکمر کینه را تنگ بندد ازین
فرامرز گفتا که اکنون چرانیائی بر شاه فرمانروا
که شه را تن نازنین خسته استز دشمن بدین خستگی رسته است
چنین پاسخش داد دستان پیرکه ای نامور شیر شمشیرگیر
ز لهراسپ چون یاد آید مرابغم در دل شاد آید مرا
به پیچد به تن بر همی موی منفتد آتش تیز در خوی من
دل من ز لهراسپ ترسان بودچه برگی که از باد لرزان بود
ندانم چه آید بدین دودمانز لهراسپ کو هست شاه جهان
بترسم به بینمش از ترس رویکازو بر تن من شود راست موی
همانا دل زال روشن بدیخبردار از کار بهمن بدی
که بهمن چه آرد بدین دودمانبکین پدر چون ببندد میان