گنج

شمارهٔ ۱۱

سخن طی می‌کنم ناگاه در خوابدر آن بی‌گه که در جو خفته بود آب
به گوش آمد صدایی در چنانمکه کرد از هزیمت مرغ جانم
چنان برخاستم از جا مشوشکه برخیزد سپند از روی آتش
چنان بیرون دویدم بیخودانهکه خود را ساختم گم در میانه
من درمانده کز بیرون این دربه آن صیاد جان بودم گمان بر
ز شست شوق تیری خورده بودمکه تا در می‌گشودم مرده بودم