شمارهٔ ۹۲ - وله ایضا
ای شهریار ذیشان کز غایت بزرگیشان تو بینیاز است از مدح خوانی من
گرد بنای حسنت هست آهنین حصاریاز پاس دعوت خلق چون پاسبانی من
این پاسبانی اما چون دولت تو باقیستجان نیز اگر برآید از جسم فانی من
دوش از عطیهٔ تو ای نوبهار دولتاز شرم زردتر شد رنگ خزانی من
با آن که بر وجودت از دعوت و تحیتدایم گوهر فشانیست شغل نهانی من
بر عادت زمانهای داور یگانهموقوف سیم و زر نیست گوهرفشانی من