شمارهٔ ۵۱ - در مدح میرامینالدین محمد گوید
آن سپهر ایوانکه از بخت بلندداردش کیوان به صد اخلاص پاس
وان فلک مسند که میگوید ملکپاسبان آستانش را سپاس
میرامینالدین محمد که آسمانارتفاع از شان او کرد اقتباس
وز بلندی زد سر ایوان ویطعنهٔ کوته کمندی بر حواس
آن که دارد اطلس زر دوز چرخپیش فرش مجلسش قدر پلاس
وانکه دارد قبهٔ زرین مهرپیش گل میخ درش رنگ نحاس
هم مه و ناهید را هر شام گهروبخشت آستان او مماس
هم رخ خورشید را هر صبح دمبا در گردون اساس او مساس
در سجود آستانش چرخ رااز نهیب پاسبان در دل هراس
چون خیال منزل دقت پسندگشت او را در دل دقتشناس
کرد برپا این چنین قصری که هستآسمان یک طاقش از روی قیاس
داد ترتیب این چنین کاخی که هستپایهاش را جز به اوج خور تماس
حاصل این عالی بناصورت چو بستاز خرد تاریخ او شد التماس
طبع سحرانگیز پوشانید تیزاز دو تاریخ این دو مصرع را لباس
قصر گردون طاق کیوان پاسبانکاخ عالی پایهٔ اعلی اساس