گنج

شمارهٔ ۴۹ - در شکایت فرماید

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ار۳۳ بیت
خسروا شاها جوان دل شهریارا سروراای جهان را عهد نو هنگامه‌ات خرم بهار
ای برای عقل پرور پایهٔ دین پروریوی به ذات فیض گستر سایهٔ پروردگار
ای تو را در دور بر ما تحت گردون داوریوی تو را از قدر بر مافوق گردون اقتدار
ای جهان سالار گیتی داور گردون سریرای فلک پرگار عالم مرکز دوران مدار
ای نصیبت سلطنت زنجیر بند معدلتوی به دست مرحمت مشکل‌گشای روزگار
مشکلی دارم ز دست چرخ کم فرصت ولیمشکلی آسان گشا د دست شاه کامکار
پیش ازین کز شاعری حاصل نمی‌شد یک شعیروز ضرورت کرده بودم شعر بافی را شعار
می‌گذشت از جمله اوقاتی ولی پیوسته بودوام تاجر در میان و مال دیوان بر کنار
وام چون از حد گذشت و راه سودا بسته گشتبر شکستم من وزین درهم شکست آن کار و بار
وین بتر کز حرف تحصیل آن زمان خود می‌کندنغمهٔ خارا گذر هر لحظه بر گوشم گذار
من که تا غایت به امید خدیو نامورقرض خواهان دگر را کرده‌ام امیدوار
چون بود حالم اگر بر سخت گیریهای دهرنارسیده لطفی از شه در رسد تحصیلدار
کیسهٔ بی‌زر سفرهٔ بی‌نان دل ز بی‌برگی‌های دهرنارسیده لطفی از شه در رسد تحصیلدار
کیسهٔ بی‌زر سفرهٔ بی‌نان دل ز بی‌برگی به جاناسب بی‌جو خانهٔ بی‌گندم نفرها غصه‌خوار
کاهم اندر کاهدان نایاب‌تر از زعفرانمن به رنگ زعفرانی مانده از خود شرمسار
وانگه از من گه سمان گه آریه خواهه گه چورکنازبان فهمی که بارد از زبانش زهر مار
ای به دردت رسم اشفاق و فتوت مستمروی به عهدت صد انصاف و مروت استوار
بی‌قراری خاصه در شلاق افلاسی چنینچون تواند داد شلتاقی چنین با خود قرار
مفلس و باقی ستان مال را باهم چه ربطشاعر و تحصیلدار ترک را باهم چه کار
الحذر زان ترک یوق بیلمز که گاه بی‌زریپیش او هرچند عذر آرند گوید زر بیار
حسبةلله شاها یا به بخشش یا به خیریا بوجه بیع آن درهای فرد شاهوار
کز پی مدحت ز بحر خاطر آوردم برونکاول از غرقاب بحر دام خود بیرونم آر
گر به آن ارزم که در اصلم خریداری کنیاصل و فرعم را بخر وآن گه به لطف خود سپار
ورنه قصد خیر کن ای قبله نزدیک و دوروز سر من حالیا شر محصل دور دار
حیف باشد چون منی که اوقات خود در مدح توصرف نتواند نمود از فاقه یک جزو از هزار
گر بمانم بینی از نظمم به آن درگه روانکاروانهای جواهر را قطار اندر قطار
ور نمانم روزگار شه بماند کانچه منگفتم اول هم ندارد ثانی اندر روزگار
سالها ننگ از مسمی داشت اسم محتشموین زمان هم دارد ای دارای خورشید اشتهار
از هوای کار می‌آید ولیکن بوی اینکاندرین عهد این مسمی را شود از اسم عار
کی بود کی خسروا کز بحر طبع موج زنکی بود کی سرو را کز ابر فیض فکر بار
بر دل جوهر شناست بشمرم در و گهروز کف دریا خواصت پر کنم جیب و کنار
تا پی ضبط حساب دهر باشد در جهانسال و مه را دخل در ساعات و در برج اعتبار
بر قیاس دهر باشی ای شه صاحبقرانسالهای بی‌قیاس و قرنهای بی‌شمار